تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود غیر از تو هر که بود هر آنچه نمود نیست
این روزها من و کودک دلم کارمان شده است که در گوشه ایی بنشینیم و خلوت کنیم... او بند بندهای شکسته قلب مرا پیوند میزند و من چینی شکسته او را... آخر شب که میشود هر دویمان خسته از تلاش روزانه به روی هم بوسه میزنیم و به خواب میرویم... وباز هم تکرارو تکرار وتکرار... دیشب که چشمان خسته ام را به خواب دعوت میکردم وبه حساب خودم با دلم شب بخیر گفته بودیم... آرام آرام صدایی می آمد ... صدای خسته ای که آرام اما بیقرار بود... سکوت کردم و خود را به خواب زدم... گفتم بگذار گمان برد که خوابم وصدایی نمیشنونم... آری این صدا، صدای دلم بود که در دل شب با خدا حرف میزد... و دور از چشمان من با معبود خویش به خلوت نشسته بود... و اینگونه میگفت... خدایا ((اگر ظرفی بشکند صدایش را همه میشنوند اما چرا وقتی دلی میشکند صدایی ندارد خدا گفت:اینگونه نگو گوش من هر صدایی را میشنود،چشمانم میبیند ... دل:میبینی که روزگاریست تکه تکه های من به هر طرف افتاده است... صدایت زدم،ناله کردم،زخمی شدم وآخر شکستم...شکستم... چرا فریاد بی صدایم را نشنیندی.. خدا گفت:خوبه من اگر نبودم واگر صدایم را نشنینیدی دستهایم همه جا با تو بود... این تویی که مرا نمیبینی و نمیخواهی که ببینی.. اگر این لحظه صدایم را میشنوی و مرا حس کردی فقط خودت خواستی و باورم کردی... دل گفت:خدایا میشود حال که تو را میبینم دعایم کنی... شاید این آخرین فرصتم باشد که به دیدارم آمده ای... خدا خنده ای کرد و گفت دعایت را پیش که برم از خود بزرگتر... باز هم باورم نکردی ،اما حالت را در میابم... آری نجواهای دل من با خدا ادامه داشت... ومن نخواستم خلوتش را به هم بزنم... گفتم بگذار گمان کند که خوابم... پایان شیرینی بود هر چند دل خدا از دل من گرفته تر و شکسته تر بود... اما اینگونه گفت به دل... آرام باش که حکمت این شکستنهایت را که خود اینگونه نامیدیش من میدانم وبس... پس دستانت را در دستم بگذار و بیشتر ازهمیشه به پروردگارت تکیه کن... وباورم کن تا برایت بهترین را رقم زنم.... صبور باش که صبرت بیقرارم میکند... صبور باش که صبرت بیقرارم میکند... دستان خدا دست دلم را لمس کرد ومرا به خوابی عمیق برد و دیگر هیچ چیز جز آرامش درون من ودل نبود... خوبه من.... نگاه تو همان آیینه زلالی که روزگاری چشمانم به دنبال همین نگاه بود.... نمیدانم و شاید هم نشود که بدانم ،کدامین باور مرا به اندیشه ات وا داشت.... نمیدانم ای عشق از کجا آمدی و مرا با خود به کجای این بیکران دنیا خواهی برد... نمیدانم ،اما میخواهم که بدانی و بدانم که این لحظه های با تو بودن را... که اولین نگاه بیقرارت را.... که عطش دستهای خسته ات را... به دنیا ندهم.... آری... ای عشق... میخواهمت و اینبار باورت را میخواهم... باورم کن که شده ای باور زندگیم... با من بمان ای عشق... تو را به شبهای دلتنگی و بیقراریهای مداممان لحظه ای درنگ کن.... و یک عمر باورم کن... دنیا را نظاره کردم... در گوشه ای مادری را دیدم که از غم فراق جگر گوشه اش دیدگانش به خون آغشته بود... این گونه میگفت... مهربانم ... کاش می دانستی و میدانستند برای رسیدنت به باور زندگی چه رنجی که نکشیدم... کاش صورت به خون آغشته ات را نشان مادرت هم میدادند... کاش قطرات بی صبرانه خون دیدگانت را... قبل از هجرتت سرمه چشمانم میکردم... تو که جز خدا و بندگیش طلبی از این دنیا نداشتی... تو که قدمهایت آهسته بود و نرم... چرا همان قدمهای مهربانت را هم از این دنیا کوتاه کردند...؟؟؟ مگر وجودت کجای این دنیای بی وفا را تنگ کرده بود... مگر در وجودشان عاطفه ای نبود آنان که چشمان مهربان تو را از نگاه من دزدیدند... خدایا این کجایش رسم بندگیست... خدایا بگذار ناله ام را به درگاه خودت رها سازم... اینان که مجال صحبت به کسی نمیدهند... خدایا این عشق تو و حسین(ع) است که در رگهای اینان می جوشد...؟؟؟ نه ...؟؟ نگو که باوری برایم نمانده است... بگذار لا اقل خودت را تا همین جرعه نفس از من باقیست باور کنم... آری... از دیدگان تو دنیا را نگریست... و باز هم درد دل گفتم... این چه صبریست که خدا دارد... نمیدانم این روزها و لحظه ها کجای این دنیای پر از نیرنگ و کبودی هستی که حتی صدای فریادهایمان را هم نمی شنوی... خدایا ،تو عشق و تعهد را در ذره ذره رگهای ما پروردی... پس چرا امروز با همین احساس پاکمان قهر کرده ای... ما که چیز زیادی نمیخواهیم... ما به دنبال همان حقیقتی هستیم که در همین مکتبها آموختیم... چرا خود به ما می آموزند حق و بر ما روا میدارند ظلم... خدایا ... تو خود میدانی که کفر نمی گویم... کجای اسلام گفته اند ،گرفتن حق یعنی ریختن خون انسانی... کجای قرانت آیه ای نازل کردی که در آن گفته شده بریزید خون برادر و خواهر دینیتان را حتی اگر حق را گفتند... خدایا.... چرا سکوت کرده ای... اینبار این صبر و سکوتت آزارم میدهد .... خدایا چرا آسمانت مانند زمان فرعون بر هیچ ظلمی نمی بارد... کجاست خشمت که بر خونهای بی گناه ریخته شده ملتی پنهان شده... خدایا .... ما که دستمان از همه جا کوتاه مانده... ما که نه قدرتی داریم و نه اسلحه ای... سلاح ما تو هستی .... خدایا می دانم که تنها نیستیم... می دانم که سکوتت بی مصلحت نیست... خدایا آرامشان را بازگردان... خدایا ... دستهای خالیمان نیازمند بزرگیه توست... تنهایمان نگذار.... امروز درسهایی آموختم... درسهایی که در هیچ مکتبت به من نیاموخته بودند.... آموختم که دلی نسوزانم و مهربان نباشم... آموختم که سنگ باشم وسخت... آموختم چشمهایم را به روی هر چه هست و هر چه می بینم ببندم... آموختم که زبان تلخ همچو زهرم را در دهان نگهدارم... آموختم سکوت کنم و سکوت... آری... در این روزگار که مهر رابر دلها مهر کرده اند.. خدایا.... کجای این دنیا قرار است کسی را به خاطر مهر سوزیش... تحسین کنند... کاش دلهایمان دریچه ای باز به بیرون داشت... که اگر حیله ای داشتیم بر دل همگان می دیدندش... چقدر گرفته دلم... خدایا... حال که روزگار وانسانهایت مرا سنگ میخواهند... مرا سخت سنگ کن...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


