تبليغاتX
honey56.blogfa.com

honey56.blogfa.com

وفای بی وفایان کرده پیرم...

امروز فقط برای لحظه ای جسارتی کردم و گستاخانه از دریچه  چشمانت

دنیا را نظاره کردم...

در گوشه ای مادری را دیدم که از غم فراق جگر گوشه اش دیدگانش به خون آغشته بود...

این گونه میگفت...

مهربانم ... کاش می دانستی  و میدانستند برای رسیدنت به باور زندگی چه رنجی که نکشیدم...

کاش صورت به خون آغشته ات را نشان مادرت هم میدادند...

کاش قطرات بی صبرانه خون دیدگانت را...

قبل از هجرتت سرمه چشمانم میکردم...

تو که جز خدا و بندگیش طلبی از این دنیا نداشتی...

تو که قدمهایت آهسته بود و نرم...

چرا همان قدمهای مهربانت را هم از این دنیا کوتاه کردند...؟؟؟

مگر وجودت کجای این دنیای بی وفا را تنگ کرده بود...

مگر در وجودشان عاطفه ای نبود آنان که چشمان مهربان تو را از نگاه من دزدیدند...

خدایا این کجایش رسم بندگیست...

خدایا بگذار ناله ام را به درگاه خودت رها سازم...

اینان که مجال صحبت به کسی نمیدهند...

خدایا این عشق تو و حسین(ع) است که در رگهای اینان می جوشد...؟؟؟

نه ...؟؟

نگو که باوری برایم نمانده است...

بگذار لا اقل خودت را تا همین جرعه نفس از من باقیست باور کنم...

آری...

معبودمن امروز چشمان غمگین و ماتم زده ام.

از دیدگان تو دنیا را نگریست...

و باز هم درد دل گفتم...

این چه صبریست که خدا دارد...


نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 8:27 PM توسط مهناز 000| |

خدای خوبم...

 نمیدانم این روزها و لحظه ها کجای این دنیای پر از نیرنگ و کبودی

هستی که حتی صدای فریادهایمان را هم نمی شنوی...

خدایا ،تو عشق و تعهد را در ذره ذره رگهای ما پروردی...

پس چرا امروز با همین احساس پاکمان قهر کرده ای...

ما که چیز زیادی نمیخواهیم...

ما به دنبال همان حقیقتی هستیم که در همین مکتبها آموختیم...

چرا خود به ما می آموزند حق و بر ما روا میدارند ظلم...

خدایا ...

تو خود میدانی که کفر نمی گویم...

کجای اسلام گفته اند ،گرفتن حق  یعنی ریختن خون انسانی...

کجای قرانت آیه ای نازل کردی که در آن گفته شده بریزید خون

برادر و خواهر دینیتان را حتی اگر حق را گفتند...

خدایا....

چرا سکوت کرده ای...

اینبار این صبر و سکوتت آزارم میدهد ....

خدایا چرا آسمانت مانند زمان فرعون بر هیچ ظلمی نمی بارد...

کجاست خشمت که بر خونهای بی گناه ریخته شده ملتی پنهان شده...

خدایا ....

ما که دستمان از همه جا کوتاه مانده...

ما که نه قدرتی داریم و نه اسلحه ای...

سلاح ما تو هستی ....

خدایا می دانم که تنها نیستیم...

می دانم که سکوتت بی مصلحت نیست...

خدایا آرامشان را بازگردان...

خدایا ...

دستهای خالیمان نیازمند بزرگیه توست...

تنهایمان نگذار....





نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 10:51 PM توسط مهناز 000| |


امروز  درسهایی آموختم...

درسهایی که در هیچ مکتبت به من نیاموخته بودند....

آموختم که دلی نسوزانم و مهربان نباشم...

آموختم که سنگ باشم وسخت...

آموختم چشمهایم را به روی هر چه هست و هر چه می بینم ببندم...

آموختم که زبان تلخ همچو زهرم را در دهان نگهدارم...

آموختم سکوت کنم و سکوت...

 آری...

در این روزگار که مهر رابر دلها مهر کرده اند..

خدایا....

کجای این دنیا قرار است کسی را به خاطر مهر سوزیش...

تحسین کنند...

کاش دلهایمان دریچه ای باز به بیرون داشت...

که اگر حیله ای داشتیم بر دل همگان می دیدندش...

چقدر گرفته دلم...

خدایا...

حال که روزگار وانسانهایت مرا سنگ میخواهند...

مرا سخت سنگ کن...



نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 12:19 PM توسط مهناز 000| |

 

گفتی اینبار هم بنویس...

گفتم : حوصله ای برایم نمانده

گفتی:قلم بر دست بگیر

واژه ها خود به مهمانی دستهایت می آیند...

گفتم :دیگر واژه ها هم رهایم کرده اند...

گفتی:از رهایی بنویس...

پس گوش کن مینویسم..

کاش معنای رها شدن...

را خوبتر می پنداشتیم...

کاش رها شدن ،همان رسیدن به آغوش مهربان تو بود...

آغوش تویی که هیچ صدایی را بی پاسخ نمیگذاری

و هیچ دلی را آزار نمیدهی...

تویی که تا آخرین لحظه ئ حیاط ،محبت برایت باز هم تازگی دارد..

و گویی برای اولین بار است که می خواهی دوستت داشته باشیم..

تویی که معنای عشق را در کوچکی و بزرگی انسانها نمیدانی...

دروغ است که ذره ای از مهر تو در دلهای سنگ ماست...

ما که در میان  دل این مردمان نان و شکم نه عشقی دیدیم و نه مهری...

انها سنگی بیش در درون خود ندارند...

سنگی که به ظاهر زیباست و رنگی و بوی خواستن را دارد...

اما از درون سخت و تلخ است...

آری..

دلم گرفته از بودن در کنار سنگهایی که به هیچ رود و رود خانه ای مجال رفتن نمیدهند...

کاش رها شدن ،همان غرق شدن در وجود تو بود...

کاش همه ئ واژه ها را دوباره از نو می آفریدی...

کاش...

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:20 PM توسط مهناز 000| |

 

بچه که بودیم چقدر دنیا به چشممون قشنگ بود...

چقدر بهانه هامون رنگی بود...

و روزگارمون بی درد ...

چهار شنبه آخر سال که میشد...

بابا از شاخه های درخت حیاط چوب تهیه میکرد

 و جلوی در خونه واسمون آتیش

روشن میکرد...

یکی یکی مونو از روی آتیش می پروند...

بگو زردی من از تو ،سرخیه تو از من...

بچه های همسایه هم هر سال در خونه ما جمع می شدن...

و حال و هوایی عوض می کردن...

چند روزی که به عید می شد  دنبال سبزانه و ماهی قرمز تنگ بویم...

و با بچه های فامیل سر اینکه ماهیه من قرمزتره...

عمرش بلندتره...

سبزه ئ هفت سین ما پر پشتره وخوشکلتره

کل کل می کردیم...

اگه روز اول عید لباس نو نداشتیم مثل ابر بهار...

اشک می ریختیم ...

انگار که یک عزیزی رو از دست داده باشیم...

همین که نو نوار میشدیم...

می رفتیم به مهمونی...

چشممون به دست بزرگای فامیل بود که چقدر عیدی  می دن...

باز سر همون عیدیا که عیدیه من بیشتره و عیدیه تو کمتره...

اشک همو در می یاوردیم...

پیک نوروزی که از طرف مدرسه داده بودن...

تا روز ۱۳ هم لاشو باز نمیکردم...

روز بعد تعطیلات که می شد ...

می رفتیم از روی بچه مثبت کلاس رو نویسی می کردیم...

وای که چه صفایی داشت...

نمیدونم ،چرا حتی بویی از اون موقع هم نیست...

نمی دونم چرا دلمون می خواست زمان زود بگذره و ما بزرگ شیم...

که چی؟؟!

که هر روز تنهاتر از روز قبل بشیم...

دیگه نه منتظر عید باشیم و نه به دنبال یافتن...

ماهیه قرمز تنگ بلور...

کاش مثل بچیگیا مون غصه مون فقط...

تمام شدن عمر ماهی قرمز تنگ بود...

کاش...کاش... کاش

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 11:51 PM توسط مهناز 000| |

Design By : Night Melody