تبليغاتX
honey56.blogfa.com


honey56.blogfa.com

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بی خبر نرود

خدای خوبم...

 نمیدانم این روزها و لحظه ها کجای این دنیای پر از نیرنگ و کبودی

هستی که حتی صدای فریادهایمان را هم نمی شنوی...

خدایا ،تو عشق و تعهد را در ذره ذره رگهای ما پروردی...

پس چرا امروز با همین احساس پاکمان قهر کرده ای...

ما که چیز زیادی نمیخواهیم...

ما به دنبال همان حقیقتی هستیم که در همین مکتبها آموختیم...

چرا خود به ما می آموزند حق و بر ما روا میدارند ظلم...

خدایا ...

تو خود میدانی که کفر نمی گویم...

کجای اسلام گفته اند ،گرفتن حق  یعنی ریختن خون انسانی...

کجای قرانت آیه ای نازل کردی که در آن گفته شده بریزید خون

برادر و خواهر دینیتان را حتی اگر حق را گفتند...

خدایا....

چرا سکوت کرده ای...

اینبار این صبر و سکوتت آزارم میدهد ....

خدایا چرا آسمانت مانند زمان فرعون بر هیچ ظلمی نمی بارد...

کجاست خشمت که بر خونهای بی گناه ریخته شده ملتی پنهان شده...

خدایا ....

ما که دستمان از همه جا کوتاه مانده...

ما که نه قدرتی داریم و نه اسلحه ای...

سلاح ما تو هستی ....

خدایا می دانم که تنها نیستیم...

می دانم که سکوتت بی مصلحت نیست...

خدایا آرامشان را بازگردان...

خدایا ...

دستهای خالیمان نیازمند بزرگیه توست...

تنهایمان نگذار....





نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 10:51 PM توسط مهناز محاسبتی| |


امروز  درسهایی آموختم...

درسهایی که در هیچ مکتبت به من نیاموخته بودند....

آموختم که دلی نسوزانم و مهربان نباشم...

آموختم که سنگ باشم وسخت...

آموختم چشمهایم را به روی هر چه هست و هر چه می بینم ببندم...

آموختم که زبان تلخ همچو زهرم را در دهان نگهدارم...

آموختم سکوت کنم و سکوت...

 آری...

در این روزگار که مهر رابر دلها مهر کرده اند..

خدایا....

کجای این دنیا قرار است کسی را به خاطر مهر سوزیش...

تحسین کنند...

کاش دلهایمان دریچه ای باز به بیرون داشت...

که اگر حیله ای داشتیم بر دل همگان می دیدندش...

چقدر گرفته دلم...

خدایا...

حال که روزگار وانسانهایت مرا سنگ میخواهند...

مرا سخت سنگ کن...



نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 12:19 PM توسط مهناز محاسبتی| |

 

گفتی اینبار هم بنویس...

گفتم : حوصله ای برایم نمانده

گفتی:قلم بر دست بگیر

واژه ها خود به مهمانی دستهایت می آیند...

گفتم :دیگر واژه ها هم رهایم کرده اند...

گفتی:از رهایی بنویس...

پس گوش کن مینویسم..

کاش معنای رها شدن...

را خوبتر می پنداشتیم...

کاش رها شدن ،همان رسیدن به آغوش مهربان تو بود...

آغوش تویی که هیچ صدایی را بی پاسخ نمیگذاری

و هیچ دلی را آزار نمیدهی...

تویی که تا آخرین لحظه ئ حیاط ،محبت برایت باز هم تازگی دارد..

و گویی برای اولین بار است که می خواهی دوستت داشته باشیم..

تویی که معنای عشق را در کوچکی و بزرگی انسانها نمیدانی...

دروغ است که ذره ای از مهر تو در دلهای سنگ ماست...

ما که در میان  دل این مردمان نان و شکم نه عشقی دیدیم و نه مهری...

انها سنگی بیش در درون خود ندارند...

سنگی که به ظاهر زیباست و رنگی و بوی خواستن را دارد...

اما از درون سخت و تلخ است...

آری..

دلم گرفته از بودن در کنار سنگهایی که به هیچ رود و رود خانه ای مجال رفتن نمیدهند...

کاش رها شدن ،همان غرق شدن در وجود تو بود...

کاش همه ئ واژه ها را دوباره از نو می آفریدی...

کاش...

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:20 PM توسط مهناز محاسبتی| |

 

بچه که بودیم چقدر دنیا به چشممون قشنگ بود...

چقدر بهانه هامون رنگی بود...

و روزگارمون بی درد ...

چهار شنبه آخر سال که میشد...

بابا از شاخه های درخت حیاط چوب تهیه میکرد

 و جلوی در خونه واسمون آتیش

روشن میکرد...

یکی یکی مونو از روی آتیش می پروند...

بگو زردی من از تو ،سرخیه تو از من...

بچه های همسایه هم هر سال در خونه ما جمع می شدن...

و حال و هوایی عوض می کردن...

چند روزی که به عید می شد  دنبال سبزانه و ماهی قرمز تنگ بویم...

و با بچه های فامیل سر اینکه ماهیه من قرمزتره...

عمرش بلندتره...

سبزه ئ هفت سین ما پر پشتره وخوشکلتره

کل کل می کردیم...

اگه روز اول عید لباس نو نداشتیم مثل ابر بهار...

اشک می ریختیم ...

انگار که یک عزیزی رو از دست داده باشیم...

همین که نو نوار میشدیم...

می رفتیم به مهمونی...

چشممون به دست بزرگای فامیل بود که چقدر عیدی  می دن...

باز سر همون عیدیا که عیدیه من بیشتره و عیدیه تو کمتره...

اشک همو در می یاوردیم...

پیک نوروزی که از طرف مدرسه داده بودن...

تا روز ۱۳ هم لاشو باز نمیکردم...

روز بعد تعطیلات که می شد ...

می رفتیم از روی بچه مثبت کلاس رو نویسی می کردیم...

وای که چه صفایی داشت...

نمیدونم ،چرا حتی بویی از اون موقع هم نیست...

نمی دونم چرا دلمون می خواست زمان زود بگذره و ما بزرگ شیم...

که چی؟؟!

که هر روز تنهاتر از روز قبل بشیم...

دیگه نه منتظر عید باشیم و نه به دنبال یافتن...

ماهیه قرمز تنگ بلور...

کاش مثل بچیگیا مون غصه مون فقط...

تمام شدن عمر ماهی قرمز تنگ بود...

کاش...کاش... کاش

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 11:51 PM توسط مهناز محاسبتی| |

 

شده تا به حال دلت بیقرار باشه

اما دلیلشو ندونی؟

شده دل تنگ بشی اما ندونی که دلتنگ کی هستی؟؟

شده گوشی رو برداری و بخوای شماره بگیری

 اما ندونی که چه شماره ای رو بگیری..؟؟

شده...؟؟؟

می دونم که یکبارم که شده این اتفاق برات افتاده...

شده دورت پر باشن از همه آدمایی که دوست دارن...

اما بازم حس کنی تنهایی...

یک چیزی رو توی زندگیت کم داری...

شایدم یک چیزی رو گم کردی...

این روزا حال خیلی هامون اینطوریه...

چه میشه کرد؟؟؟

دنبال راه و چاره ام...

شاید برای خودم کمتر...

اینا حرفای دل یک دوسته...

که به دنبال دلیل بهانه های دلش هست...

بی ربط به من و ما هم نیست...

شما بگید...

راه و چاره چیه..؟؟؟

بگید ...

گوشم به کلام شماست...؟؟

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 9:0 PM توسط مهناز محاسبتی| |

 

زمان  به سرعت برق مي گذرد...

و من و ما هنوز هم در جستجوي يافتن خود هستيم...

امروز به خود همان وعده اي را ميدهيم...

كه ديروز بي تابانه انتظار فردايش را داشتيم...

اما فردا هم آمد و رفت ...

و باز هم وعده و پيمان با قلب خود را هم شكستيم...

از خود پرسيده اي كه در دلت بيقرار ديدن كه هستي..

نميدانيم ...

اما بيقراريم و آشفته....

در ديده آرزويي را مي پرورانيم...

كه در دل  گمانش هم خيال است...

محال است...

چرا گم شده ايم در خود...

هيچ پرسيده اي از خود...؟؟؟

دوش  آرزوي پنهان دختركي ۸ساله را

از رويايش دزديدم...

و او را در سر پرورندانم...

آري...

اين اصل بودن ما شده...

حتي روياي هم را مي دزديم...

و به حرف بي زبان دل خود ...

لحظه اي گوش نميدهيم...

كاش امروز دوباره به خود آييم...

و بيابيم هدف گمشده ئ زندگي خود را...

نه در دل و قلب ديگري...

در درون خود گمشده مان...

و روياهايمان را ...

با طنابي به دل و قلبمان ببنديم...

كه بيرون از روح خود در جستجوي آن نباشيم...

شايد روزي بيايد كه ديگر كسي آرزوي گم شده اي ...

نداشته باشد...

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 1:15 PM توسط مهناز محاسبتی| |

 

دوباره دل گفت ...

عاشق شو...

گفتم ،رهايم كن..

من تمام لحظه هاي عاشقي را تنها ماندم...

روزي كه دلم را با اندوه دردهايش...

در شب خشك كوير جا گذاشتم...

گفتمش ديگر تا سنگ نشدي به درون روحم بر نگرد..

گفت :آري خود هم نيز خسته ام..

سرگردانم..

ميروم تاسخت بودن را بياموزم..

عهدي بست دلم با من...

كه اگر بازگشتي داشت...

چشم خود را به روي هر ريا و دروغي ببندد...

او رفت و ديگر بر نگشت...

يك شب در همان كوير سرد ..

به دنبال دلم گشتم...

آري..

پس از مدتها  رفتن و رفتن...

آن را يافتم ..

در گوشه اي پشت سنگلاخهاي خشكي ...

به روي زمين افتاده بود...

نگاهش كردم...

تا خواستم لب از لب بگشايم..

گفت :سكوت كن...

ببين چگونه با سكوت و تنهايي اين كوير خو گرفته ام...

مگير از من اين همه لذت را...

دنياي من زيباست...

يا كنارم بمان...

ويا مرا با خود از اينجا مبر...

آري...

اينبار هم دل عهدش را با من شكست...

خدايا ،ترسم از روزيست ...

كه كوير را هم نداشته باشم...

كاش اگر دلي مي دادي...

ديگر باز پس نمي گرفتيش...

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 9:31 PM توسط مهناز محاسبتی| |

عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم

 خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم

 به خاطر داشته باشیم که :

عمر کوتاه است رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم.

راه ما هموار است آن را پیچیده نکنیم .

نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است به سادگی از دست ندهیم .

سخن گفتن سهل است گوش کردن را تمرین کنیم.

طبیعت پر از لطف است نامهربانی نکنیم.

زندگی آسان است آن را مشکل نکنیم .

دنیا پر از زیبائی است چشمانمان را به سادگی نبندیم .

ذهن ما پر از جواب است سوالاتمان را بپرسیم.

رسیدن به آرزوها آسان است راه سخت تر را نرويم.           

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:45 AM توسط مهناز محاسبتی| |

 

                      صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد ولي

                    جانب عشق عزيز است فرو مگذارش

 

سلام ،خوبان من...

نميدونم متوجه شديد يا نه

امروز ۲تا پست گذاشتم ...

كه به ثبت هم رسيد...

اما نميدونم چي شد كه بلاگفا ...

هر دوي اونا رو خورد...

خودمم نفهميدم چي شد..

الان ديگه حس گذاشتن پست جديد ندارم...

فقط اومدم عذر خواهي كنم به خاطر تمام نبودنهام...

انشالله  از روي خاطر جمعي به تمام دوستاني

كه به من ابراز لطف داشتن پاسخ خواهم داد...

عزيزان من ..

انتخاب اين آهنگ براي وبلاگم بي دليل نيست...

اينو تقديم كردم به روح خواهر دنياي مجازيم..

گلشیدنازنينhttp://bamesabz01.blogfa.com/

كه يك هفته است روحش

در آسمانها پرواز كرد و از بين ما زمينيان رفت...

از تمام شما خواهشمندم براي آرامش روحش دعا كنيد...

دنيا خيلي بي ارزش تر از اوني هست كه فكرشو مي كنيم...

بياييد و با هم مهربانتر باشيم...

قدر دوستيهامونو بدونيم..

لطفا به اين آدرسي كه نوشتم بريد و به خانواده محترم گلشيد عزيزم

تسليت و ابراز همدردي كنيد..

دوستدار قلبهاي مهربانتان: مهناز...

 

 

                      

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 9:28 PM توسط مهناز محاسبتی| |

                                                       پروردگارا...

نميدانم آيا هنوز بين بندگانت دلي هست ...

كه به خاطرش باران رحمتت را بر سر ما فرود آوردي...

نميدانم ،اگر هست نشاني خانه اش را مي خواهم...

ما كه سرا پا معصيتيم...

و غرق در غرور و خود خواهي..

نميدانم دلم شاد است يا غم دارد...

نمي دانم غم و اندوه آسمان گرفته ات را باور كنم...

يا شادي قطرات بيقرار بارانت را...

نميدانم اين شبنم ها كه بي تا با نه بر پنجره ئ اتاقك بي روحم ميكوبند...

به مهماني من آمده اند...

يقين دارد دلم كه مسيرشان را گم كرده اند...

ورنه دل سياه من كه تمناي باران نداشت...

نميدانم...

شايد در كنار پنجره ئ اتاقم خانه ئ  همان دلي است...

كه به حرمت وجودش به ابرهايت اجازه ئ

باريدن دادي...

نميدانم ..

اگر تو بخواهي ياريشان خواهم كرد...

و به آنها خواهم گفت كه مقصدشان ،همين نزديكيست...

نه اينجا،كنار دل سياه و تنهاي من...

اگر لحظه اي رخصت دهي...

مي خواهم ميزبانشان باشم..

بگوششان بخوان  كه بمانند كنار دل تنهايم..

بگو كه حرفها دارد اين بنده ئ نا چيزت...

نمي دانم ،كيست در همسايگي من...

هر كه هست همين نزديكيست...

كه مرا داخل مهمانيش كرده است...

زمينت را سجده خواهم كرد..

بگذار ببارد آسمانت..

 

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 11:52 AM توسط مهناز محاسبتی| |

 

امروز مسير راه زندگي را با لبخند تلخي به گذشته

تغيير دادم..

نمي دانم دليل تنهايي ما چيست...

نميدانم تاوان ديروز را پس مي دهيم...

يا پاداش آخرتمان مي شود...

خدايا...

ما كه نه دلي را آزرديم و نه قلبي را به درد آورديم...

چيست حكمت اين نعمت والاي تو...

تو پرده از اين راز بگشاي...

تا هنوز دلي هست و احساسي براي ماندن باقيست...

شايد فرداي ما چشمي براي ديدن زيباييهايت نبود...

و حسي براي لذت نماند...

بيا و نقطه ئ عبور م باش...

مسير امروز و فرداهايم را نشانم بده....

به يگانگيت سوگند...

دلم خطا نمي خواهد...

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:14 PM توسط مهناز محاسبتی| |

 

                                           

 

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

وانکه از گرگش میخورد هردم شکست

گرچه انسان مینماید، گرگ هست

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟    

                                               زنده ياد :فريدون مشيري

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 11:38 AM توسط مهناز محاسبتی| |

 

هر روز كه ميگذرد  ....

و هر لحظه كه ثانيه ها از مقابل چشمان من عبور ناگذير دارند...

اين وجود توست كه افكار مرا غرق در خود كرده...

 نه تاب  رفتن دارم...

و نه جرات ماندن...

نميدانم ،اينبار  آيا جوابي براي روح سرگردان خود دارم...

نه..چشمهايت را كه هر لحظه دامن مرا با چنگ گرفته در خود ...

از نگاه من بردار...

تو ميروي و اينبار هم بودنت براي لحظه ايست ...

كه باز هم براي من بعد از هجرتت سرابي بيش نبوده...

نمان به خاطر آن لحظه كه وجودت غرق روياي شيطانيست...

من اين وجود بي وجود عاري از روحت  را نمي خواهم...

مگذار كه حسرت رفتنت ،مرا از بودن باز دارد..

بيا و مهمان همان لحظه هاي بيقراريم باش...

و جاي خالي نبودنهاي گذشته را پر كن...

ببين كه چگونه روحم به پرواز در خواهد آمد...

بمان...

كه رقص اقا قي هاي شب بو را در كنار  باغچه ئ تنهاييمان نظاره كنيم...

من همان خلوت پنهان  دل شب را مي خواهم...

كه در سكوت وسياهيش، دو چشم دريا ييت را بنگرم...

و آنجا كه صداي آهنگ قلبي  را مي شنوم...

كه روزگاري در خود گم كر ده بودم...

آري ،اين صداي قلب بيقراريست  كه تو از تاريكيهاي پنهان روحم...

دوباره يافتيش...

پس بمان ...

كه بودنت،بهانه ئ  زندگيست...

                                                                 نوشته : مهناز محاسبتي

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 1:12 PM توسط مهناز محاسبتی| |

 

بنويس...

اينبار از رنگهاي دنيا بنويس...

رنگ آدمها رو بنويس..

رنگ خوبي و بدي را برايم بنويس...

بنويس ،زيرا كه ذهنم مرا يارايي نيست...

تو رنگي بگذار براي تشخيص اين همه نشانه  . ...

خسته ام از نيرنگ و ريا...

خسته ام از اين همه ناباوري...

آري..

رنگ بودن چيست...

رنگ ماندن...

رنگ غم...

رنگ تنهايي..

رنگ دروغ را تو بگو....

و رنگ عشق ،كه هيچ وقت برايم مفهومي نداشت...

تو بگو...

دنيا  رنگت را مي خواهم...

تا جواب ،بي جوابي هايم را گرفته باشم....

تو هم اي دنيا...

رنگي براي لحظه هاي بيقراريم نداشتي...

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 0:29 AM توسط مهناز محاسبتی| |

 

مي خواهم ،اينبار  با تو مهربان باشم...

با  طلوعت..

با غروب دلگيرت..

كه هميشه جز  غربت و تنهايي ...

آهنگ ديگري برايم ننواختي.. .

 دلم را به غروبت مي سپارم...

آري..

مبادا تركهاي  دل بيمارم را  آزرده تر  كني ...

مرحمم باش..

مي خواهم نامت را كه با غم شروع  ميشود ...

به شادي مبدل كنم..

به استقبالت  آمده ام..

بند بند انگشتان  چروكيد ه ام را با نوازش نسيمت اي باد پاييزي...

ميز بان باش...

و انتظار چشمهاي بي قرارم را پاياني باش...

بگذار هميشه بيقرار آمدنت باشم...

پاييز...                                       

                                                                 نوشته  :  مهناز زينل محاسبتي  

 

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 8:41 PM توسط مهناز محاسبتی| |


Design By : Night Skin