<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>honey59.blogfa.com</title>
<link>https://honey56.blogfa.com</link>
<description>تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود    غیر از تو هر که بود هر آنچه نمود نیست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 02 Jan 2010 16:57:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>عجب صبری خدا دارد...</title>
<link>https://honey56.blogfa.com/post/88</link>
<description>امروز فقط برای لحظه ای جسارتی کردم و گستاخانه از دریچه چشمانت دنیا را نظاره کردم... در گوشه ای مادری را دیدم که از غم فراق جگر گوشه اش دیدگانش به خون آغشته بود... این گونه میگفت... مهربانم ... کاش می دانستی و میدانستند برای رسیدنت به باور زندگی چه رنجی که نکشیدم... کاش صورت به خون آغشته ات را نشان مادرت هم میدادند... کاش قطرات بی صبرانه خون دیدگانت را... قبل از هجرتت سرمه چشمانم میکردم... تو که جز خدا و بندگیش طلبی از این دنیا نداشتی...</description>
<pubDate>Sat, 02 Jan 2010 16:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>honey56</dc:creator>
<guid>honey56.blogfa.com/post/88</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://honey56.blogfa.com/post/87</link>
<description>خدای خوبم... نمیدانم این روزها و لحظه ها کجای این دنیای پر از نیرنگ و کبودی هستی که حتی صدای فریادهایمان را هم نمی شنوی... خدایا ،تو عشق و تعهد را در ذره ذره رگهای ما پروردی... پس چرا امروز با همین احساس پاکمان قهر کرده ای... ما که چیز زیادی نمیخواهیم... ما به دنبال همان حقیقتی هستیم که در همین مکتبها آموختیم... چرا خود به ما می آموزند حق و بر ما روا میدارند ظلم... خدایا ... تو خود میدانی که کفر نمی گویم...</description>
<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 19:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>honey56</dc:creator>
<guid>honey56.blogfa.com/post/87</guid>
</item>
<item>
<title>مکتب سنگ...</title>
<link>https://honey56.blogfa.com/post/86</link>
<description>امروز درسهایی آموختم... درسهایی که در هیچ مکتبت به من نیاموخته بودند.... آموختم که دلی نسوزانم و مهربان نباشم... آموختم که سنگ باشم وسخت... آموختم چشمهایم را به روی هر چه هست و هر چه می بینم ببندم... آموختم که زبان تلخ همچو زهرم را در دهان نگهدارم... آموختم سکوت کنم و سکوت... آری... در این روزگار که مهر رابر دلها مهر کرده اند.. خدایا.... کجای این دنیا قرار است کسی را به خاطر مهر سوزیش... تحسین کنند...</description>
<pubDate>Sun, 07 Jun 2009 08:49:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>honey56</dc:creator>
<guid>honey56.blogfa.com/post/86</guid>
</item>
<item>
<title>رهایی...</title>
<link>https://honey56.blogfa.com/post/85</link>
<description>گفتی اینبار هم بنویس... گفتم : حوصله ای برایم نمانده گفتی:قلم بر دست بگیر واژه ها خود به مهمانی دستهایت می آیند... گفتم :دیگر واژه ها هم رهایم کرده اند... گفتی:از رهایی بنویس... پس گوش کن مینویسم.. کاش معنای رها شدن... را خوبتر می پنداشتیم... کاش رها شدن ،همان رسیدن به آغوش مهربان تو بود... آغوش تویی که هیچ صدایی را بی پاسخ نمیگذاری و هیچ دلی را آزار نمیدهی... تویی که تا آخرین لحظه ئ حیاط ،محبت برایت باز هم تازگی دارد..</description>
<pubDate>Sun, 03 May 2009 18:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>honey56</dc:creator>
<guid>honey56.blogfa.com/post/85</guid>
</item>
<item>
<title>یادش بخیر بچگی...</title>
<link>https://honey56.blogfa.com/post/84</link>
<description>بچه که بودیم چقدر دنیا به چشممون قشنگ بود... چقدر بهانه هامون رنگی بود... و روزگارمون بی درد ... چهار شنبه آخر سال که میشد... بابا از شاخه های درخت حیاط چوب تهیه میکرد و جلوی در خونه واسمون آتیش روشن میکرد... یکی یکی مونو از روی آتیش می پروند... بگو زردی من از تو ،سرخیه تو از من... بچه های همسایه هم هر سال در خونه ما جمع می شدن... و حال و هوایی عوض می کردن... چند روزی که به عید می شد دنبال سبزانه و ماهی قرمز تنگ بویم...</description>
<pubDate>Mon, 09 Mar 2009 20:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>honey56</dc:creator>
<guid>honey56.blogfa.com/post/84</guid>
</item>
<item>
<title>؟؟؟؟</title>
<link>https://honey56.blogfa.com/post/83</link>
<description>شده تا به حال دلت بیقرار باشه اما دلیلشو ندونی؟ شده دل تنگ بشی اما ندونی که دلتنگ کی هستی؟؟ شده گوشی رو برداری و بخوای شماره بگیری اما ندونی که چه شماره ای رو بگیری..؟؟ شده...؟؟؟ می دونم که یکبارم که شده این اتفاق برات افتاده... شده دورت پر باشن از همه آدمایی که دوست دارن... اما بازم حس کنی تنهایی... یک چیزی رو توی زندگیت کم داری... شایدم یک چیزی رو گم کردی... این روزا حال خیلی هامون اینطوریه... چه میشه کرد؟؟؟ دنبال راه و چاره ام...</description>
<pubDate>Fri, 13 Feb 2009 17:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>honey56</dc:creator>
<guid>honey56.blogfa.com/post/83</guid>
</item>
<item>
<title>آرزوي گمشده</title>
<link>https://honey56.blogfa.com/post/82</link>
<description>زمان به سرعت برق مي گذرد... و من و ما هنوز هم در جستجوي يافتن خود هستيم... امروز به خود همان وعده اي را ميدهيم... كه ديروز بي تابانه انتظار فردايش را داشتيم... اما فردا هم آمد و رفت ... و باز هم وعده و پيمان با قلب خود را هم شكستيم... از خود پرسيده اي كه در دلت بيقرار ديدن كه هستي.. نميدانيم ... اما بيقراريم و آشفته.... در ديده آرزويي را مي پرورانيم... كه در دل گمانش هم خيال است... محال است... چرا گم شده ايم در خود...</description>
<pubDate>Fri, 09 Jan 2009 09:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>honey56</dc:creator>
<guid>honey56.blogfa.com/post/82</guid>
</item>
<item>
<title>عهد من با دلم...</title>
<link>https://honey56.blogfa.com/post/81</link>
<description>دوباره دل گفت ... عاشق شو... گفتم ،رهايم كن.. من تمام لحظه هاي عاشقي را تنها ماندم... روزي كه دلم را با اندوه دردهايش... در شب خشك كوير جا گذاشتم... گفتمش ديگر تا سنگ نشدي به درون روحم بر نگرد.. گفت :آري خود هم نيز خسته ام.. سرگردانم.. ميروم تاسخت بودن را بياموزم.. عهدي بست دلم با من... كه اگر بازگشتي داشت... چشم خود را به روي هر ريا و دروغي ببندد... او رفت و ديگر بر نگشت... يك شب در همان كوير سرد ..</description>
<pubDate>Mon, 22 Dec 2008 18:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>honey56</dc:creator>
<guid>honey56.blogfa.com/post/81</guid>
</item>
<item>
<title>عیب کار</title>
<link>https://honey56.blogfa.com/post/80</link>
<description>عيب کار اينجاست که من &apos;&apos; آنچه هستم &apos;&apos; را با &apos;&apos; آنچه بايد باشم &apos;&apos; اشتباه مي کنم خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم به خاطر داشته باشیم که : عمر کوتاه است رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم. راه ما هموار است آن را پیچیده نکنیم . نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است به سادگی از دست ندهیم . سخن گفتن سهل است گوش کردن را تمرین کنیم. طبیعت پر از لطف است نامهربانی نکنیم. زندگی آسان است آن را مشکل نکنیم .</description>
<pubDate>Mon, 08 Dec 2008 07:15:45 +0330</pubDate>
<dc:creator>honey56</dc:creator>
<guid>honey56.blogfa.com/post/80</guid>
</item>
<item>
<title>تقدير</title>
<link>https://honey56.blogfa.com/post/79</link>
<description>صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد ولي جانب عشق عزيز است فرو مگذارش سلام ،خوبان من... نميدونم متوجه شديد يا نه امروز ۲تا پست گذاشتم ... كه به ثبت هم رسيد... اما نميدونم چي شد كه بلاگفا ... هر دوي اونا رو خورد... خودمم نفهميدم چي شد.. الان ديگه حس گذاشتن پست جديد ندارم... فقط اومدم عذر خواهي كنم به خاطر تمام نبودنهام... انشالله از روي خاطر جمعي به تمام دوستاني كه به من ابراز لطف داشتن پاسخ خواهم داد... عزيزان من ..</description>
<pubDate>Fri, 28 Nov 2008 17:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>honey56</dc:creator>
<guid>honey56.blogfa.com/post/79</guid>
</item>
</channel>
</rss>
