رفتن
آسوده باش خواهم رفت رخت بر خواهم بست از سرزمین تو آسوده باش خواهم رفت که تو بمانی
شادیهایت تو بمانی و احساست که دیگر برایم مفهومی ندارد اگر بروم میدانم که بی تو خواهم مرد
اما میروم تا تو آسوده باشی
به فکر من مباش زیرا روزگاریست که فنا شده ام خود را گم کرده ام می روم شاید بیابم آن گمشده
نا آشنا را شاید به دست آورم آن چینی بند زده را که دیگر برای هیچ کس ارزشی نخواهد داشت
او را خوهم یافت و برای همیشه از بین خواهم برد
ستاره اش را خاموش خواهم کرد تا دیگر تشویشی نباشد برای قلب تو در شبهای مهتابی...
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 12:29 AM توسط مهناز محاسبتی
|