ميزبان ناخوانده..

                                                       پروردگارا...

نميدانم آيا هنوز بين بندگانت دلي هست ...

كه به خاطرش باران رحمتت را بر سر ما فرود آوردي...

نميدانم ،اگر هست نشاني خانه اش را مي خواهم...

ما كه سرا پا معصيتيم...

و غرق در غرور و خود خواهي..

نميدانم دلم شاد است يا غم دارد...

نمي دانم غم و اندوه آسمان گرفته ات را باور كنم...

يا شادي قطرات بيقرار بارانت را...

نميدانم اين شبنم ها كه بي تا با نه بر پنجره ئ اتاقك بي روحم ميكوبند...

به مهماني من آمده اند...

يقين دارد دلم كه مسيرشان را گم كرده اند...

ورنه دل سياه من كه تمناي باران نداشت...

نميدانم...

شايد در كنار پنجره ئ اتاقم خانه ئ  همان دلي است...

كه به حرمت وجودش به ابرهايت اجازه ئ

باريدن دادي...

نميدانم ..

اگر تو بخواهي ياريشان خواهم كرد...

و به آنها خواهم گفت كه مقصدشان ،همين نزديكيست...

نه اينجا،كنار دل سياه و تنهاي من...

اگر لحظه اي رخصت دهي...

مي خواهم ميزبانشان باشم..

بگوششان بخوان  كه بمانند كنار دل تنهايم..

بگو كه حرفها دارد اين بنده ئ نا چيزت...

نمي دانم ،كيست در همسايگي من...

هر كه هست همين نزديكيست...

كه مرا داخل مهمانيش كرده است...

زمينت را سجده خواهم كرد..

بگذار ببارد آسمانت..

 

 

 

عبور...

 

امروز مسير راه زندگي را با لبخند تلخي به گذشته

تغيير دادم..

نمي دانم دليل تنهايي ما چيست...

نميدانم تاوان ديروز را پس مي دهيم...

يا پاداش آخرتمان مي شود...

خدايا...

ما كه نه دلي را آزرديم و نه قلبي را به درد آورديم...

چيست حكمت اين نعمت والاي تو...

تو پرده از اين راز بگشاي...

تا هنوز دلي هست و احساسي براي ماندن باقيست...

شايد فرداي ما چشمي براي ديدن زيباييهايت نبود...

و حسي براي لذت نماند...

بيا و نقطه ئ عبور م باش...

مسير امروز و فرداهايم را نشانم بده....

به يگانگيت سوگند...

دلم خطا نمي خواهد...