بچه که بودیم چقدر دنیا به چشممون قشنگ بود...

چقدر بهانه هامون رنگی بود...

و روزگارمون بی درد ...

چهار شنبه آخر سال که میشد...

بابا از شاخه های درخت حیاط چوب تهیه میکرد

 و جلوی در خونه واسمون آتیش

روشن میکرد...

یکی یکی مونو از روی آتیش می پروند...

بگو زردی من از تو ،سرخیه تو از من...

بچه های همسایه هم هر سال در خونه ما جمع می شدن...

و حال و هوایی عوض می کردن...

چند روزی که به عید می شد  دنبال سبزانه و ماهی قرمز تنگ بویم...

و با بچه های فامیل سر اینکه ماهیه من قرمزتره...

عمرش بلندتره...

سبزه ئ هفت سین ما پر پشتره وخوشکلتره

کل کل می کردیم...

اگه روز اول عید لباس نو نداشتیم مثل ابر بهار...

اشک می ریختیم ...

انگار که یک عزیزی رو از دست داده باشیم...

همین که نو نوار میشدیم...

می رفتیم به مهمونی...

چشممون به دست بزرگای فامیل بود که چقدر عیدی  می دن...

باز سر همون عیدیا که عیدیه من بیشتره و عیدیه تو کمتره...

اشک همو در می یاوردیم...

پیک نوروزی که از طرف مدرسه داده بودن...

تا روز ۱۳ هم لاشو باز نمیکردم...

روز بعد تعطیلات که می شد ...

می رفتیم از روی بچه مثبت کلاس رو نویسی می کردیم...

وای که چه صفایی داشت...

نمیدونم ،چرا حتی بویی از اون موقع هم نیست...

نمی دونم چرا دلمون می خواست زمان زود بگذره و ما بزرگ شیم...

که چی؟؟!

که هر روز تنهاتر از روز قبل بشیم...

دیگه نه منتظر عید باشیم و نه به دنبال یافتن...

ماهیه قرمز تنگ بلور...

کاش مثل بچیگیا مون غصه مون فقط...

تمام شدن عمر ماهی قرمز تنگ بود...

کاش...کاش... کاش