گرگ

 

                                           

 

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

وانکه از گرگش میخورد هردم شکست

گرچه انسان مینماید، گرگ هست

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟    

                                               زنده ياد :فريدون مشيري

هجرت تو

 

هر روز كه ميگذرد  ....

و هر لحظه كه ثانيه ها از مقابل چشمان من عبور ناگذير دارند...

اين وجود توست كه افكار مرا غرق در خود كرده...

 نه تاب  رفتن دارم...

و نه جرات ماندن...

نميدانم ،اينبار  آيا جوابي براي روح سرگردان خود دارم...

نه..چشمهايت را كه هر لحظه دامن مرا با چنگ گرفته در خود ...

از نگاه من بردار...

تو ميروي و اينبار هم بودنت براي لحظه ايست ...

كه باز هم براي من بعد از هجرتت سرابي بيش نبوده...

نمان به خاطر آن لحظه كه وجودت غرق روياي شيطانيست...

من اين وجود بي وجود عاري از روحت  را نمي خواهم...

مگذار كه حسرت رفتنت ،مرا از بودن باز دارد..

بيا و مهمان همان لحظه هاي بيقراريم باش...

و جاي خالي نبودنهاي گذشته را پر كن...

ببين كه چگونه روحم به پرواز در خواهد آمد...

بمان...

كه رقص اقا قي هاي شب بو را در كنار  باغچه ئ تنهاييمان نظاره كنيم...

من همان خلوت پنهان  دل شب را مي خواهم...

كه در سكوت وسياهيش، دو چشم دريا ييت را بنگرم...

و آنجا كه صداي آهنگ قلبي  را مي شنوم...

كه روزگاري در خود گم كر ده بودم...

آري ،اين صداي قلب بيقراريست  كه تو از تاريكيهاي پنهان روحم...

دوباره يافتيش...

پس بمان ...

كه بودنت،بهانه ئ  زندگيست...

                                                                 نوشته : مهناز محاسبتي

 

رنگ بي رنگي...

 

بنويس...

اينبار از رنگهاي دنيا بنويس...

رنگ آدمها رو بنويس..

رنگ خوبي و بدي را برايم بنويس...

بنويس ،زيرا كه ذهنم مرا يارايي نيست...

تو رنگي بگذار براي تشخيص اين همه نشانه  . ...

خسته ام از نيرنگ و ريا...

خسته ام از اين همه ناباوري...

آري..

رنگ بودن چيست...

رنگ ماندن...

رنگ غم...

رنگ تنهايي..

رنگ دروغ را تو بگو....

و رنگ عشق ،كه هيچ وقت برايم مفهومي نداشت...

تو بگو...

دنيا  رنگت را مي خواهم...

تا جواب ،بي جوابي هايم را گرفته باشم....

تو هم اي دنيا...

رنگي براي لحظه هاي بيقراريم نداشتي...

 

پاييز دلها...

 

مي خواهم ،اينبار  با تو مهربان باشم...

با  طلوعت..

با غروب دلگيرت..

كه هميشه جز  غربت و تنهايي ...

آهنگ ديگري برايم ننواختي.. .

 دلم را به غروبت مي سپارم...

آري..

مبادا تركهاي  دل بيمارم را  آزرده تر  كني ...

مرحمم باش..

مي خواهم نامت را كه با غم شروع  ميشود ...

به شادي مبدل كنم..

به استقبالت  آمده ام..

بند بند انگشتان  چروكيد ه ام را با نوازش نسيمت اي باد پاييزي...

ميز بان باش...

و انتظار چشمهاي بي قرارم را پاياني باش...

بگذار هميشه بيقرار آمدنت باشم...

پاييز...                                       

                                                                 نوشته  :  مهناز زينل محاسبتي