آرزوي گمشده

 

زمان  به سرعت برق مي گذرد...

و من و ما هنوز هم در جستجوي يافتن خود هستيم...

امروز به خود همان وعده اي را ميدهيم...

كه ديروز بي تابانه انتظار فردايش را داشتيم...

اما فردا هم آمد و رفت ...

و باز هم وعده و پيمان با قلب خود را هم شكستيم...

از خود پرسيده اي كه در دلت بيقرار ديدن كه هستي..

نميدانيم ...

اما بيقراريم و آشفته....

در ديده آرزويي را مي پرورانيم...

كه در دل  گمانش هم خيال است...

محال است...

چرا گم شده ايم در خود...

هيچ پرسيده اي از خود...؟؟؟

دوش  آرزوي پنهان دختركي ۸ساله را

از رويايش دزديدم...

و او را در سر پرورندانم...

آري...

اين اصل بودن ما شده...

حتي روياي هم را مي دزديم...

و به حرف بي زبان دل خود ...

لحظه اي گوش نميدهيم...

كاش امروز دوباره به خود آييم...

و بيابيم هدف گمشده ئ زندگي خود را...

نه در دل و قلب ديگري...

در درون خود گمشده مان...

و روياهايمان را ...

با طنابي به دل و قلبمان ببنديم...

كه بيرون از روح خود در جستجوي آن نباشيم...

شايد روزي بيايد كه ديگر كسي آرزوي گم شده اي ...

نداشته باشد...

 

 

عهد من با دلم...

 

دوباره دل گفت ...

عاشق شو...

گفتم ،رهايم كن..

من تمام لحظه هاي عاشقي را تنها ماندم...

روزي كه دلم را با اندوه دردهايش...

در شب خشك كوير جا گذاشتم...

گفتمش ديگر تا سنگ نشدي به درون روحم بر نگرد..

گفت :آري خود هم نيز خسته ام..

سرگردانم..

ميروم تاسخت بودن را بياموزم..

عهدي بست دلم با من...

كه اگر بازگشتي داشت...

چشم خود را به روي هر ريا و دروغي ببندد...

او رفت و ديگر بر نگشت...

يك شب در همان كوير سرد ..

به دنبال دلم گشتم...

آري..

پس از مدتها  رفتن و رفتن...

آن را يافتم ..

در گوشه اي پشت سنگلاخهاي خشكي ...

به روي زمين افتاده بود...

نگاهش كردم...

تا خواستم لب از لب بگشايم..

گفت :سكوت كن...

ببين چگونه با سكوت و تنهايي اين كوير خو گرفته ام...

مگير از من اين همه لذت را...

دنياي من زيباست...

يا كنارم بمان...

ويا مرا با خود از اينجا مبر...

آري...

اينبار هم دل عهدش را با من شكست...

خدايا ،ترسم از روزيست ...

كه كوير را هم نداشته باشم...

كاش اگر دلي مي دادي...

ديگر باز پس نمي گرفتيش...