ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
ما اسیر غم واصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
ما اسیر غم واصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
نظاره گر دستانش بودم
سپید بودند
آرام وانعطاف پذیر
و به این فکر کردم میتواند عاشق باشد و لمس کند دستان سرد دخترک را
دخترکی که شاید من جای او نباشم ولی دستانش را دوست دارم....
همیشه ماندن دلیل عاشق بودن نیست .خیلی ها میروند تا ثابت کنند عاشقند....
این نظر یک دوست خوب منه شما چی می گید؟؟؟؟؟؟؟موافقید؟؟؟؟
تو مثل راز پاییزی ومن رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمیدانم
تو مثل شمع دونیها پر از رازی وزیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریا یی ترینی آبی وآرام وبی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان وآبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمیدانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دریای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرحمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه ئ باران درمانم
(((دوست دارم کاش بدونی)))ه.م.ن.م.
اون که یه وقتی تنها کسم بود تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت و رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم
خیال میکردم پیشم می مونه ترانه ئ عشق واسم میخونه
خیال میکردم یه همزبونه نمی دونستم نا مهربونه
با این که رفته اما هنوزم از داغ عشقش دارم میسوزم
فکر و خیالش همه اش باهامه هر جا که می رم جلو چشام
دلم میخواد تا دووم بیارم نمیتونم من طاقت بیارم
عاشقم من عاشقی بیقرارم کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در سر ندارم من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم بر تو پایبندم از تو وفا خواهم
من زخدا خواهم تا برهت بازم جان تا به تو پیوستم
از همه بگسستم بر تو فدا سازم جان...
هیچ تنها وغریبی طاقت غربت چشماتو نداره
هر دریا رو زمینه قده چشمات نمیتونه ابر بارونی بباره
وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا
از دریچه ئ قشنگ چشم روشنت میباره......
ه.م.ن.م
نرو نزار که بعد از این دنیا به عشق شک بکنه
هر کی دلش جای دیگست عشقو بخواد ترک بکنه
نفس زدم از ته دل معصومه این قلب بخدا
نزار بشه محال واسش باور عشق آدمه
تنها دلیل زندگی با یک غمی دوست دارم داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی می یارم
اگر تنها ترین تنهایان شوم باز خدا هست ...
او جانشین همه ئ نداشتنهاست .اگر تمامی ئ خلق گرگهای حار شوند و از آسمان حول وکینه
بر سرم ببارد (تو مهربان جاودان هستی ای پناهگاه ابدی )
تو میتوانی جانشین همه ئ بی پناهی ام باشی...
من از طرح نگاه تو ا مید مبهمی دارم مگیر از من نگاهت را که با آن عالمی دارم
نه از آشنایان وفا دیده ام نه در باده نوشان صفا دیده ام
ز نا مردمیها نرنجد دلم که از چشم خود هم خطا دیده ام
روزها گذشت وگنجشک با خدا هیچ نگفت...
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه میگفت:می آیدمن تنها گوشی
هستم که غصه هایش را می شنود ویگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می داردو سر انجام
گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند گنجشک هیچ نگفت وخدا لب به سخن گشود.
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه ئ توست " گنجشک گفت:لانه ئ کوچکی داشتم آرامگاه خستگی
هایم بود و سر پناه بی کسی ام تو همان را هم از من گرفتی .این توفان بی موقع چه بود؟
چه می خواستی از لانه ئ محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟؟؟وسنگینی بغض راه را بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد فرشتگان همه سر به زیر انداختند .
خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را ویران کند آنگاه تو از کمین مار
پر گشودی گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .
خدا گفت:و چه بسیار بلاها که به واسطه ئ محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی
اشک بر دیدگان گنجشک نشسته بود ناگاه چیزی درونش فرو ریخت های های گریه هایش ملکوت خدا
را پر کرد...
ترانه یادم نمی یاد اما هنوز کنارتم
تو یار من نیستی و من تا ته دنیا یارتم![]()
دلم گرفته در هر صورت امیدوارم که خستتون نکرده باشم. منتظر نظرات سبزتان هستم...مهناز. ه. م .ن![]()
گلبهار ای غزل ترانه ئ من باید امروز بقچه بربندم
گر چه خواهم گذشت از اینجا ولی افسوس باز در بندم
در همین لحظه های بی تو شدن دل چه بی صبری میکند آواز
روزهایی که پر از بوی تو بود میشود تا که باز گردد باز
دور از این مردمان نان وشکم دشتها از تبار بارانند
مردمانش پرند از لادن و غزل را چه خوب میدانند
دوست دارم که تهی شوم از عشق و ببینم که زندگی مرگ است
بارز بار دگر شوم عاشق که دلم سخت وسرد ودلتنگ است
میروم گلبهار خواهی دید گر چه دل کندن از تو آسان نیست...
بی تو طوفان زده دشت جنونم صید افتاده به خونم
تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی ورفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دتبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشت
چو در خانه ببستم دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود ونبودی تو همه شعر وسرودی
چه گریزی ز بر من؟ که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم
من ویک لحظه جدایی نتوانم نتوانم
بی تو من زننده نمانم...
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بی خبر نرود