باران
وای باران،وای باز باران ، شیشه ئ پنجره را باران شست
از دل من، اما چه کسی نقش تو را خواهد شست
خواب رویای فراموشی هاست خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشی هاست از گریبان تو صبح صادق می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی ،تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری
نه ،از آن پاکتری تو بهاری؟ نه،بهاران از توست
از تو میگیرد وام،هر بهار این همه زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو! باز کن پنجره را ! تو اگر باز کنی پنجره را،
من نشان خواهم داد ،به تو زیبایی را
بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز ، باز کن پنجره را صبح دمید!!!
گل به گل ،سنگ به سنگ این دشت یادگاارن تواند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ نام تو را می خوانند ، در دلم آرزوی آمدنت میمیرد
رفته ای اینک،اما آیا باز بر می گردی ؟؟؟ چه تمنای محالی دارم
و چه رویاهایی- وچه پیوند صمیمیتها،که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ،چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید دل من میسوزد ،در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم ،میتوانی تو ،به لبخندی این فاصله را برداری
دستهای تو توانایی آن را دارد ،که مرا ،زندگانی بخشند،
چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی
و تو چون مصرعی زیبا سطر برجسته ای از زندگی من
هستی.....