از ذكر علي مدد گرفتيم...


یا علی در بند دنیا نیستم بنده ی لبخند دنیا نیستم
بنده ی آنم که لطفش دائم است با من و بی من به ذاتش قائم است
دائم الوصلیم اما بی خبر در پی اصلیم اما بی خبر
گفت پیغمبر که ادخال سرور فی قلوب المومنین اما به نور
نور یعنی اتشار روشنی تا بساط ظلم را بر هم زنی
هر که از سر سرور آگاه شد عشقبازان را چراغ راه شد
جاده ی حیرت بسی پرپیچ بود لطف ساقی بود وباقی هیچ بود
مکه زیر سایه ی خناس بود شیعه در بند بر العباس بود
حضرت صادق اگر ساقی نبود یک نشان از شیعگی باقی نبود
فقه شمشیر امام صادق است هر که بی شمشیر شد نالایق است
وای وی زقاب و قرب و های و هو می دهد بر اهل تقوا آبرو
گر چه تعلیمات مردم واجب است تزکیه قبل از تعلم واجب است
تربیت یعنی که خود را ساختن بعد از آن بر دیگران پرداختن
یک مسلمان آن زمان کامل شود که علوم وحی را عامل شود
نص قرآن مبین جز وحی نیست آیه ای خالی زامر و نهی نیست
با چراغ وحی بنگر راه را تا ببینی هر قدم الله را
گر مسلمانی سر تسلیم کو سجده ای هم سنگ ابراهیم کو
ساقی سرمست ما دیوانه نیست سرگذشت انبیاء افسانه نیست
آنچه در دستور کار انبیاست جنگ با مکر و فریب اغنیاست
چیست در انجیل و تورات و زبور آیه های نور و تسلیم وحضور
جمله ی ادیان زیک دین بیش نیست جز الوهیت رهی در پیش نیست
خانقاه و مسجد ودیر و کنشت هر که را دیدم به دل بت می سرشت
لیک در بتخانه دیدم بی عدد هر صنم سرگرم ذکر یا صمد
یا صمد یعنی که ما را بشکنید پیکر ما را در آتش افکنید
گر سبک گردیم در آتش چو دود میتوان تا مبداء خود پر گشود
ای خدا ای مبداء و میعاد ما دست بگشا بهر استمداد ما
ما اسیر دست قومی جاهلیم گر چه از چوبیم و از سنگ وگلیم
ای هزاران شعله در تیغت نهان خیز و ما را از منیت وا رهان
ای خدا ای مرجع کل امور باز گردان ده شبم درتور نور
در شب اول وضو از خون کنم خبس را از جان خود بیرون کنم
سر دهم تکبیر تکبیر جنون گویمت
انا علیک الراجعون
خانه ات آباد ویرانم مکن عاقبت از گوشه گیرانم مکن
بنگر یک دم فراموشم کنی از بیان صدق خاموشم کنی
ما قلمهاییم دردست ولی کز لب ما میچکد ذکر
علی
ذکر مولایم علی اعجاز کرد عقده ها را از زبانم باز کرد
نام او سر حلقه ی ذکر من است کز فروغ او زبانم روشن است
گر نباشد جذبه روشن نیستم این که غوغا میکند من نیستم
من چو مجنونم که در لیلای خود نیستم در هستی مولای خود
ذکر حق دل را تسلا می دهد آه مجنون بوی لیلا می دهد
جان مجنون قصد لیلایی مکن جان یوسف را زلیخایی مکن

زنگ انشا...

 

 

 اون روز معلم موضوع انشا رو متفاوت از

همیشه گفت و ازمون خواست..

 که خوب فکر کنیم ..

((چیزای خوبی که می دونیم خوبند ،اما نمی شه اونارو گفت یا نوشت..)))

 بچه ها همه مات و مبهوت به هم نگاه کردن..

خانم ،این که موضوع نمیشه..

 امکان نداره... دو تا عنوان بدید

که ما از بین این دو تا یکیشو انتخاب کنیم..

 

معلم : نه امروز فقط می خوام روی همین موضوع فکر کنید و افکار تونو روی برگه بیارید..

فکر کنم اون روز خانم معلم میخواست..

با طرح این موضوع به جواب خودش برسه..

 شاید یکی این سوال سختو از خودش پرسیده..

شاید هم یک چیزی رو میخواست به ما بفهمونه..

من که مثل همیشه عاشق زنگ انشا بودم

  و از طرفی معلمم خیلی برام عزیز بود..

قلم رو برداشتم و به دور ترین نقطه ئ کلاس خیره شدم...

 و به فکر فرو رفتم ..

که از کجا و چه جوری شروع کنم..

 تا این که اینطور نوشتم..

توی این دنیا چیزای زیادی هست که خوبه..

 و اونقدر با ارزشه که ما یه موقع هایی ناگزیریم اونارو به زبون بیاریم..

چراشو  نمیدونم..اما میتونم حدس بزنم..

 مثلا دوست داشتن...

همیشه ترس از دست دادن اونی که دوستش دارم

 به من اجازه نمیده که این کلمه رو به زبون بیارم..

چرا..

واقعا دنیا از اول همین بوده...؟؟؟

 

مگه خدا نگفته که بنده های من با نشون دادن محبت میتونن

کنار هم باشن و این یکی از بزرگترین

 نعمتهای منه که اونو نصیب بندگانم کردم...

پس چرا ما باید عشقمونو از اونی که

 دوستش داریم پنهان کنیم..

چه دنیای بدیه...

چه دنیای نا مهربونی..

نمیدونم اون روز تونستم منظورمو به معلمم بفهمونم یا نه..

وقتی نوشتمو توی جمع کلاس خوندم و تموم شد ..

یکی از دوستان همکلاسیم یه سوالی کرد..

خانم :یعنی ما به پدرو مادر مون

  هم نباید ابراز علاقه کنیم..

چون اونارو از دست می دیم؟

من که مخالفم..

یک عده سکوت کرده بودن

 ،انگار اونام یه جورایی با من موافق بودن..

یکی دیگه از دوستانم در جواب سوال

  اون یکی دوستم گفت:

آره ..من دیگه از به زبون اوردنش می ترسم..

۳سال پیش وقتی پدرمو واسه

 یک سفر کاریش بدرقه میکردم..

توی آغوشش رفتم و اونو بوسیدم

 می خواستم بهش بفهمونم که چقدر دوستش دارمو

دوریش برام سخته..

و اینو گفتم..کاش....

بعد از اون لحظه دیگه هیچ وقت

 بهش نگفتم که چقدر دوسش دارم

چون اون آخرین باری بود که پدرم رو در آغوش گرفتم

دیگه هیچ وقت برنگشت...

اینو گفت وبا چشمانی گریان،سرشو روی نیمکت گذاشت

سکوت عجیبی همه ئ کلاسو فرا گرفت بود

همه انگار می خواستن واسه..

یک لحظه هم که شده...

خودشونو جای اعظم بزارند...

معلم اون روز بر خلاف گذشته

 نمره ای به انشا ئ من نداد..

نمیدونم ...

اون روز با خودم گفتم شاید

 به این خاطر که یک عده رو با این طرز فکرم رنجوندم...

شایدم سکوتش به خاطر این بود که من راست میگفتم..

دلم میخواست امروز معلمم بود

 و نظرشو راجب این نوشته من میگفت..

معلمی که همیشه دوستش داشتم اما....

راستی  چرا باید اینطوری باشه...

فکرم چقدر درسته؟؟؟...........

چرا  ما آدما دوست داشتن رو بد رنگ كرديم..

چيزي كه ميتونه همه ئ ما رو به آرامش برسونه..

..............؟!!!!؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دردهاي من..

 

درد های من
جامه نیستند تا ز تن در آورم
(چامه و چکامه نیستند)
تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم
درد های من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است.
درد های من گرچه مثل درد مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد میکند ؛
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد میکند
انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری عجیب درد هاست
درد های آشنا
درد های بومی غریب
درد های کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف درد را
دردلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشت
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد ، رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن
جدا کنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

                                                                                          قيصر امين پور

فلسفه بودن

 

گاه ،گاهي كه دلم ميگيرد..

نه از روي خيال،بلكه از خسته ترين..

نفسي كه  از اين سينه برون مي آيد..

و نگاهي خسته ..

در مقابل انبوهي از دردهاي روزگار..

با خود مي انديشم...

چيست اين فلسفه ئ بودن ما...

.......................................................

سلام..

دوستاي خوبم..

اين روزا مغزم رفته لالا..

به هيچ چيز نمي تونم تمركز كنم و فكر كنم..

يه موقع هايي توي زندگي هممون پيش مياد..

كه نمي تونيم خلاق باشيم..

شده تا به حال به يك نوشته نگا ه كني نتوني همون لحظه بخونيش..

بگو آره نوشته هاي تو..

بس كه زيباست...

نه اين كه شوخي بود اما من برام پيش اومده ..

مثل همين روزا..

راستي...

اگه خدا قبول كنه واسه همتون دعا كردم..

بدون استثنا

اگه نگيد چه خود شيفته هست ...

هميشه هر دعايي كه در حق ديگران كردم براورده شده...

دوستاي نزديكم به اين موضوع ايمان دارن..

آدم خوبي هم نيستم ها..

اما  مي خوام بدونيد  كه  ديگه بيمه ئ عمريد...

برو حالشو ببر...

حالا شما هم بي منت واسه من دعا كنيد..

اول همه ،بعد من..

شما هم واسه نبودنام منو ببخشيد..

دوستو ن دارم..

 

 

 

نامه اي به دوست فراموش شده..

 

 سلام...

آروم سلام كردم كه اگه  جوابي نشنيدم

جلوي دوستام..

خجالت نكشم..

حق داري ازم دلخور شي،روتو ازم برگردوني..

ميدونم اونقدر كم شدم كه حتي خودمو هم فراموش كردم...

وقتي باهام قهري ،اون روز بد جوري شب ميشه..

آخه قربونت برم..

ازصبح  تا شب چند باري كه بهت سر ميزنم..

ميدونم،اونقدر عجله دارم كه اومدنم به دل خودمم نميشينه..

تو بگو چي كار كنم ،منم همون كار و انجام مي دم..

اين كه درگير خودمو اموراتم هستم..

ناراحتت ميكنه..؟؟؟

آخه خودت گفتي..

برو كار كن مگو چيست كار..      ميازار موري كه دانه كش است..

نابرده رنجو گنجو ..اينا.

.........................................

وقتي خيلي خطا ميكنم..

تا چند روز ميترسم باهات حرف بزنم...

اون موقع ميدونم كه روتو ازم برگردوندي..

قربونت برم

اين كارت شبيه مامانه..

وقتي ازم دلخوره ..

اونقده دست به راه ،پا به راهش مي رم...

آهسته آهسته..

ميرم جلو تا يه جايي دلشو به دست بيارم..

قربونش برم..

اونم توي ناز كردن حرف نداره..

مثل خودت مهربونو متينه..

چند وقته واسه هم نا مه ننوشتيم..

اووووووووووووووووو

آخه تو جواب نامه هامو نميدادي ..

منم ،دلسرد شدم..

حالا چيه..

؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب يه ذره هم تو بگو..

مهناز ميدونه با همه ئ بدياش،كوتاهياش..

نبودنهاش...

باهاش بودي ..

تنهاش نزاشتي..

حتي يك لحظه..

آخه مثل تو كجا پيدا كنم..

كي اينقدر صبر داره كه به پاي معشوقه بد اخلاقش  بشينه..

داري ناز ميكني..

يه ذره ميخواي دلبري كني..

چشاتو باز ميكني ميبيني تنهات گذاشتن...

اما تو ،قربون صبرت برم..

هيچ كدوم ما نفهميديم..

و نخواهيم فهميد كه چرا ..

اين همه تحملمون ميكني..

يه پيشنهاد دارم..

اول بگو آشتي...آشتي ديگه..

ببين...

بيا از امشب دوباره واسه هم نامه بنويسم..

خداي خوبم..

تنها آرامگه و تكيه گاه هميشگيم..

بهم كمك كن اين يك ماه بتونم جبران همه ئ بديهام،نبودنهام...

كم بودنهامو بكنم..

بهم فرصت بده...

تا به خودم بيام...

و كمكم كن كه خودمو هم توي اين هيا هوي زندگي پيدا كنم...

ميدونم هستي..

و زودتر از من جواب نامه ام رو مي دي..

تنهام نزار..

دستامو بگير و منو  به جمع خوبانت ببر..

بهشون بگو اين بنده ام...

دوست داره خوب باشه...

كمكش كنيد...

نامه داره تموم ميشه..

دوست دارم

اگه بدم چون فرشته نيستم..

اگه زحمتي برات نيست..

يه ذره هم شما دستو پاي شيطونو جمع كن..

 

هواي منو دوستامو داشته باش..

بنده ئ حقيرت مهناز......

باراني بايد...

همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید

                           باز روشن می شود زود

              تنها فراموش مکن این حقیقتی است...

            بارانی باید تا که رنگین کمانی بر آید

و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت

تا که از ما انسانهایی تواناتر بسازد

خورشید دوباره خواهد درخشید... زود

                                                       خواهی دید....

دنیای بد..

 

دنیا  مجبورم تحملت  کنم..

مجبورم تا آخر  راه باهات باشم...

تو هم وظیفته تحملم کنی...

امروز حالمو گرفتی دنیا...

منتظر باش، به زودی نوبت خودته..

یکی من،یکی تو...

واسه امروزت بسه...

دعا کن ازت خوشم بیاد...

دنیا.....

و گر نه.....!!!