زنگ انشا...
اون روز معلم موضوع انشا رو متفاوت از
همیشه گفت و ازمون خواست..
که خوب فکر کنیم ..
((چیزای خوبی که می دونیم خوبند ،اما نمی شه اونارو گفت یا نوشت..)))
بچه ها همه مات و مبهوت به هم نگاه کردن..
خانم ،این که موضوع نمیشه..
امکان نداره... دو تا عنوان بدید
که ما از بین این دو تا یکیشو انتخاب کنیم..
معلم : نه امروز فقط می خوام روی همین موضوع فکر کنید و افکار تونو روی برگه بیارید..
فکر کنم اون روز خانم معلم میخواست..
با طرح این موضوع به جواب خودش برسه..
شاید یکی این سوال سختو از خودش پرسیده..
شاید هم یک چیزی رو میخواست به ما بفهمونه..
من که مثل همیشه عاشق زنگ انشا بودم
و از طرفی معلمم خیلی برام عزیز بود..
قلم رو برداشتم و به دور ترین نقطه ئ کلاس خیره شدم...
و به فکر فرو رفتم ..
که از کجا و چه جوری شروع کنم..
تا این که اینطور نوشتم..
توی این دنیا چیزای زیادی هست که خوبه..
و اونقدر با ارزشه که ما یه موقع هایی ناگزیریم اونارو به زبون بیاریم..
چراشو نمیدونم..اما میتونم حدس بزنم..
مثلا دوست داشتن...
همیشه ترس از دست دادن اونی که دوستش دارم
به من اجازه نمیده که این کلمه رو به زبون بیارم..
چرا..
واقعا دنیا از اول همین بوده...؟؟؟
مگه خدا نگفته که بنده های من با نشون دادن محبت میتونن
کنار هم باشن و این یکی از بزرگترین
نعمتهای منه که اونو نصیب بندگانم کردم...
پس چرا ما باید عشقمونو از اونی که
دوستش داریم پنهان کنیم..
چه دنیای بدیه...
چه دنیای نا مهربونی..
نمیدونم اون روز تونستم منظورمو به معلمم بفهمونم یا نه..
وقتی نوشتمو توی جمع کلاس خوندم و تموم شد ..
یکی از دوستان همکلاسیم یه سوالی کرد..
خانم :یعنی ما به پدرو مادر مون
هم نباید ابراز علاقه کنیم..
چون اونارو از دست می دیم؟
من که مخالفم..
یک عده سکوت کرده بودن
،انگار اونام یه جورایی با من موافق بودن..
یکی دیگه از دوستانم در جواب سوال
اون یکی دوستم گفت:
آره ..من دیگه از به زبون اوردنش می ترسم..
۳سال پیش وقتی پدرمو واسه
یک سفر کاریش بدرقه میکردم..
توی آغوشش رفتم و اونو بوسیدم
می خواستم بهش بفهمونم که چقدر دوستش دارمو
دوریش برام سخته..
و اینو گفتم..کاش....
بعد از اون لحظه دیگه هیچ وقت
بهش نگفتم که چقدر دوسش دارم
چون اون آخرین باری بود که پدرم رو در آغوش گرفتم
دیگه هیچ وقت برنگشت...
اینو گفت وبا چشمانی گریان،سرشو روی نیمکت گذاشت
سکوت عجیبی همه ئ کلاسو فرا گرفت بود
همه انگار می خواستن واسه..
یک لحظه هم که شده...
خودشونو جای اعظم بزارند...
معلم اون روز بر خلاف گذشته
نمره ای به انشا ئ من نداد..
نمیدونم ...
اون روز با خودم گفتم شاید
به این خاطر که یک عده رو با این طرز فکرم رنجوندم...
شایدم سکوتش به خاطر این بود که من راست میگفتم..
دلم میخواست امروز معلمم بود
و نظرشو راجب این نوشته من میگفت..
معلمی که همیشه دوستش داشتم اما....
راستی چرا باید اینطوری باشه...
فکرم چقدر درسته؟؟؟...........
چرا ما آدما دوست داشتن رو بد رنگ كرديم..
چيزي كه ميتونه همه ئ ما رو به آرامش برسونه..
..............؟!!!!؟