غربت نگاه تو که با نگاهم آشناست یه دنیا حرف گفتنیست ولی لب تو بی صداست...
+ نوشته شده در شنبه یکم دی ۱۳۸۶ ساعت 12:48 PM توسط مهناز محاسبتی
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم