جواب
من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه ئ همسایه سیب را
دزدیدی
پدرم تند دوید و نمی دانستی که باغبان همسایه پدر پیر من است
من به تو خندیدم تا که با خنده ئ خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان منو سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت:برو
چون نمی خواست به خاطر سپرد گریه ئ تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست
که در ذهن من آرام آرام حیرت بغض نگاه تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چه می شد ُاگر باغچه ئ کوچک ما سیب نداشت ..
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 11:50 PM توسط مهناز محاسبتی
|