تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود غیر از تو هر که بود هر آنچه نمود نیست
کاش میزاشتی سر رو شونم نازنینم
کاش می موندی ای امید آخرینم
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 8:34 PM توسط مهناز محاسبتی
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم