يك روز سگ دانايي از كنار يك دسته گربه مي گذشت..

وقتي كه نزديك شد

وديد كه گربه ها سخت با خود

سرگرم اند و اعتنا يي به او ندارند ،وا ايستاد..

آنگاه از ميان آن دسته يك گربه ئ درشت و عبوس پيش آمد و گفت:

((اي برادران دعا كنيد،هر گاه دعا كرديد و باز هم دعا كرديد و كرديد،

آنگاه يقين بدانيد كه باران موش خواهد آمد.))

سگ چون اين را شنيد در دل خود خنديد

و از آنها رو برگرداند و گفت

((اي گربه هاي كور ابله ،مگر

ننوشته اند ومگر منو پدرانم ندانسته ايم كه

آنچه به ازاي دعا و ايمان و عبادت مي بارد

موش نيست بلكه استخوان است...

.....                                                      جبران خليل جبران....

شما چي مي  گيد..

گربه ها...

سگ دانا..

و ما انسا نهاي زميني...

بگيد...