سگ دانا
يك روز سگ دانايي از كنار يك دسته گربه مي گذشت..
وقتي كه نزديك شد
وديد كه گربه ها سخت با خود
سرگرم اند و اعتنا يي به او ندارند ،وا ايستاد..
آنگاه از ميان آن دسته يك گربه ئ درشت و عبوس پيش آمد و گفت:
((اي برادران دعا كنيد،هر گاه دعا كرديد و باز هم دعا كرديد و كرديد،
آنگاه يقين بدانيد كه باران موش خواهد آمد.))
سگ چون اين را شنيد در دل خود خنديد
و از آنها رو برگرداند و گفت
((اي گربه هاي كور ابله ،مگر
ننوشته اند ومگر منو پدرانم ندانسته ايم كه
آنچه به ازاي دعا و ايمان و عبادت مي بارد
موش نيست بلكه استخوان است...
..... جبران خليل جبران....
شما چي مي گيد..
گربه ها...
سگ دانا..
و ما انسا نهاي زميني...
بگيد...
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 9:29 PM توسط مهناز محاسبتی
|