گفتی اینبار هم بنویس...

گفتم : حوصله ای برایم نمانده

گفتی:قلم بر دست بگیر

واژه ها خود به مهمانی دستهایت می آیند...

گفتم :دیگر واژه ها هم رهایم کرده اند...

گفتی:از رهایی بنویس...

پس گوش کن مینویسم..

کاش معنای رها شدن...

را خوبتر می پنداشتیم...

کاش رها شدن ،همان رسیدن به آغوش مهربان تو بود...

آغوش تویی که هیچ صدایی را بی پاسخ نمیگذاری

و هیچ دلی را آزار نمیدهی...

تویی که تا آخرین لحظه ئ حیاط ،محبت برایت باز هم تازگی دارد..

و گویی برای اولین بار است که می خواهی دوستت داشته باشیم..

تویی که معنای عشق را در کوچکی و بزرگی انسانها نمیدانی...

دروغ است که ذره ای از مهر تو در دلهای سنگ ماست...

ما که در میان  دل این مردمان نان و شکم نه عشقی دیدیم و نه مهری...

انها سنگی بیش در درون خود ندارند...

سنگی که به ظاهر زیباست و رنگی و بوی خواستن را دارد...

اما از درون سخت و تلخ است...

آری..

دلم گرفته از بودن در کنار سنگهایی که به هیچ رود و رود خانه ای مجال رفتن نمیدهند...

کاش رها شدن ،همان غرق شدن در وجود تو بود...

کاش همه ئ واژه ها را دوباره از نو می آفریدی...

کاش...