مکتب سنگ...
امروز درسهایی آموختم...
درسهایی که در هیچ مکتبت به من نیاموخته بودند....
آموختم که دلی نسوزانم و مهربان نباشم...
آموختم که سنگ باشم وسخت...
آموختم چشمهایم را به روی هر چه هست و هر چه می بینم ببندم...
آموختم که زبان تلخ همچو زهرم را در دهان نگهدارم...
آموختم سکوت کنم و سکوت...
آری...
در این روزگار که مهر رابر دلها مهر کرده اند..
خدایا....
کجای این دنیا قرار است کسی را به خاطر مهر سوزیش...
تحسین کنند...
کاش دلهایمان دریچه ای باز به بیرون داشت...
که اگر حیله ای داشتیم بر دل همگان می دیدندش...
چقدر گرفته دلم...
خدایا...
حال که روزگار وانسانهایت مرا سنگ میخواهند...
مرا سخت سنگ کن...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 12:19 PM توسط مهناز محاسبتی
|