نمیدانم این روزها و لحظه ها کجای این دنیای پر از نیرنگ و کبودی
هستی که حتی صدای فریادهایمان را هم نمی شنوی...
خدایا ،تو عشق و تعهد را در ذره ذره رگهای ما پروردی...
پس چرا امروز با همین احساس پاکمان قهر کرده ای...
ما که چیز زیادی نمیخواهیم...
ما به دنبال همان حقیقتی هستیم که در همین مکتبها آموختیم...
چرا خود به ما می آموزند حق و بر ما روا میدارند ظلم...
خدایا ...
تو خود میدانی که کفر نمی گویم...
کجای اسلام گفته اند ،گرفتن حق یعنی ریختن خون انسانی...
کجای قرانت آیه ای نازل کردی که در آن گفته شده بریزید خون
برادر و خواهر دینیتان را حتی اگر حق را گفتند...
خدایا....
چرا سکوت کرده ای...
اینبار این صبر و سکوتت آزارم میدهد ....
خدایا چرا آسمانت مانند زمان فرعون بر هیچ ظلمی نمی بارد...
کجاست خشمت که بر خونهای بی گناه ریخته شده ملتی پنهان شده...
خدایا ....
ما که دستمان از همه جا کوتاه مانده...
ما که نه قدرتی داریم و نه اسلحه ای...
سلاح ما تو هستی ....
خدایا می دانم که تنها نیستیم...
می دانم که سکوتت بی مصلحت نیست...
خدایا آرامشان را بازگردان...
خدایا ...
دستهای خالیمان نیازمند بزرگیه توست...
تنهایمان نگذار....