امروز فقط برای لحظه ای جسارتی کردم و گستاخانه از دریچه  چشمانت

دنیا را نظاره کردم...

در گوشه ای مادری را دیدم که از غم فراق جگر گوشه اش دیدگانش به خون آغشته بود...

این گونه میگفت...

مهربانم ... کاش می دانستی  و میدانستند برای رسیدنت به باور زندگی چه رنجی که نکشیدم...

کاش صورت به خون آغشته ات را نشان مادرت هم میدادند...

کاش قطرات بی صبرانه خون دیدگانت را...

قبل از هجرتت سرمه چشمانم میکردم...

تو که جز خدا و بندگیش طلبی از این دنیا نداشتی...

تو که قدمهایت آهسته بود و نرم...

چرا همان قدمهای مهربانت را هم از این دنیا کوتاه کردند...؟؟؟

مگر وجودت کجای این دنیای بی وفا را تنگ کرده بود...

مگر در وجودشان عاطفه ای نبود آنان که چشمان مهربان تو را از نگاه من دزدیدند...

خدایا این کجایش رسم بندگیست...

خدایا بگذار ناله ام را به درگاه خودت رها سازم...

اینان که مجال صحبت به کسی نمیدهند...

خدایا این عشق تو و حسین(ع) است که در رگهای اینان می جوشد...؟؟؟

نه ...؟؟

نگو که باوری برایم نمانده است...

بگذار لا اقل خودت را تا همین جرعه نفس از من باقیست باور کنم...

آری...

معبودمن امروز چشمان غمگین و ماتم زده ام.

از دیدگان تو دنیا را نگریست...

و باز هم درد دل گفتم...

این چه صبریست که خدا دارد...